در هفته‌نامه دوچرخه آمده:
همه گل‌ها در یک گلدان

اعضا نوجوان با نیازهای ویژه و عادی مرکز شماره 24 کانون استان تهران در گفت‌و‌گو با سید‌سروش طباطبایی‌پور مدیر داخلی صفحه نوجوان هفته نامه دوچرخه از فعالیت‌های کانون گفتند.

به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان تهران، 4 نفر از اعضای با نیازهای ویژه و 3 عضوعادی نوجوان مرکز فراگیر شماره 24 که از گویندگان و گردانندگان عروسک‌های نمایش‌عروسکی " نمکی بلا ودیو ناقلا " بودند درگفت‌و‌گویی صمیمانه‌ با سید‌سروش طبا‌طبایی‌پور مدیرداخلی صفحه نوجوان هفته‌نامۀ دوچرخه، در رابطه با نحوه آشنایی، عضویت‌ و اجرای فعالیت‌ نمایش عروسکی در این مرکز فراگیر سخن گفتند. در خلاصه‌ای از این گفت و گو آمده:
مدتی بود برای صفحۀ جوانۀ هفته‌نامه دوچرخه، ‌دنبال نوجوان‌های موفق می‌گشتم تا با آن‌ها گفت‌و‌گویی ترتیب دهم. کجا دنبالشان بودم؟ خب معلوم است، روی زمین؛ اما کجا پیدایشان کردم؟ خب معلوم است؛ توی آسمان ! گروه نمایش عروسکی «نمکی بلا و دیو ناقلا» از مرکز 24 فراگیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تهران، امسال در ساری گُل کاشته بود.
اما چرا گُل؟ آخر صداپیشه‌های این نمایش که همه روشندل بودند، مقام اول جشنواره را در این بخش کسب کردند؛ و نمایششان برگزیده شد و گروه جایزه گرفت.
اما ماجرا وقتی هیجان‌انگیز شد که فهمیدم چند نوجوان روشندل باحال با چند نوجوان سرحال، دست به دست هم و با تلاش‌های لیلا مکانی، طاهره جودکی و دیگر مربیان مرکز فراگیر شماره 24، قصد دارند این گروه نمایش عروسکی را نگه دارند و هم‌چنان فعالیت کنند.
«یگانه» که از نعمت بینایی برخوردار است، می‌گوید: «از ته دلم می‌گویم که به بهانه‌ی این نمایش، من با بهترین آدم‌های دنیا آشنا شدم، بچه‌هایی که روح و دلشان روشن و زلال است و...» «معصومه» هم که دلش روشن است، دست یگانه را ‌می‌فشارد و جواب می‌دهد: «ما هم در کنار بچه‌های سالم شاد و خوشحالیم که ما را درک می‌کنند...»
-         بچه ها از مرکز 24 کانون بگویید و این‌که چه‌طور این‌جا دور هم جمع شدید؟
رضوان: مدرسۀ ما نزدیک این مرکز بود و ما گاهی این‌جا می‌آمدیم. این‌جا کتاب‌های «بریل» هم هست و برای بچه‌هایی مثل من خیلی خوب بود.
فرزانه: من قبل از آشنایی با این مرکز، غیر از درس، فعالیت دیگری نداشتم و کمی گوشه‌گیر بودم. تنها گاهی داستان کوتاه می‌نوشتم. اما از وقتی این‌جا آمدم زندگی‌ام از حالت روزمره خارج شد. حجم درس‌ها هم زیاد بود و حسابی خسته‌ام می‌کرد. این کتاب‌خانه، تنها جایی است که فکرم را آزاد می‌کند تا دیگر به درس فکر نکنم و به فعالیت‌های دیگر بپردازم.
فاطمه‌زهرا: البته ما صداپیشه‌های این نمایش، در یک مدرسه درس می‌خوانیم؛ مدرسۀ حضرت عبدالعظیم‌ع؛ از دبستان با هم هستیم، اما این مرکز، ما را به هم نزدیک‌تر کرد. در مدرسه، ما، هم نابینا هست و هم کم‌بینا
.
معصومه: من در گروه بچه‌ها نبودم. یک روز خانم مکانی (کارگردان نمایش) به مدرسه‌ی ما آمد و برای نقش دیو  از بچه‌ها تست صدا گرفت. مرا انتخاب کرد و به بهانه‌ی تمرین نمایش، من هم این‌جا آمدم.
یگانه: در این مرکز، فعالیت‌های متنوعی اجرا می‌شود. یکی از آن‌ها نمایش است. من هم به نمایش علاقه‌مندم. آخر مادرم کارگردان نمایش عروسکی است. من هم از روزی که چشم باز کردم، همیشه در پشت‌صحنۀ نمایش‌های عروسکی بودم. نمایش نمکی و دیو ناقلا هم اولین نمایشم نبود، اما موفق‌ترین کارم بود.
زهرا: من عاشق بازیگری هستم و خانم مکانی مرا به آرزویم رساند. برای اولین‌بار، این نمایش، شهریورماه در سالن اصلی تئاتر شهر در جشنواره بین المللی تهران مبارک اجرا شد و مورد استقبال هم قرار گرفت. فوق‌العاده بود. خیلی‌ها آرزوی دیدن یک نمایش در تئاترشهر را دارند، اما من به‌خاطر این نمایش در 13سالگی، روی صحنۀ این سالن با شکوه رفتم. من هم به این کتاب‌خانه می‌آمدم و خانم مکانی شاید به‌خاطر همین علاقه، مرا هم به گروه دعوت کرد.
ساغر: من هم به‌عنوان بازی‌دهندۀ دیو انتخاب شدم. البته قبل‌تر خواهر بزرگ‌ترم پای مرا به این مرکز باز کرده بود و وقتی فهمیدم در این نمایش، ما با بچه‌های روشن‌دل، همراهیم خیلی خوشحال شدم. اوایل، توانایی‌های آن‌ها را باور نمی‌کردم، اما از آن‌ها یاد گرفتم که در هر شرایطی اگر تلاش کنم می‌توانم موفق شوم
.
-         ابتکار خانم مکانی این بود که همۀ گل‌ها را در یک گلدان جمع کرد.یعنی از همۀ شما در یک نمایش استفاده کرد. از تجربه‌های این کار مشترک بگویید؟
معصومه: باید اعتراف کنم که در کنار بچه‌های سالم، تلاشم چندبرابر شد. من فهمیدم که با وجود مشکلات بیش‌تر، اگر تلاش کنم از بچه‌های سالم چیزی کم‌تر ندارم. من در کنار بچه‌های سالم شادترم. [به طرف چپ نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: یگانه، تو بگو.]
یگانه: این یک واقعیت است که به بچه‌های نابینا، روشن‌دل می‌گویند؛ چون واقعاً دل‌های روشنی دارند. من این موضوع را وقتی فهمیدم که به بهان،ۀ اجرای نمایش عروسکی، با آن‌ها همراه شدم و الآن  از صمیم قلب خوشحالم که بین دوستانم، کلی از بچه‌های روشن‌دل هم وجود دارند.(دستان فرزانه را می‌فشارد)
فرزانه: برای شرکت در هفدهمین جشنوارۀ نمایش عروسکی، برای اولین بار با بچه‌ها به یک سفر چند‌روزه رفتم، سفر به ساری. بودن در کنار بچه‌های عادی خیلی لذت‌بخش بود. چون محیط برای ما ناآشنا بود، دوستانمان خیلی به ما کمک کردند.
فاطمه‌زهرا: نمایش‌نامه به خط بریل بود و نقش‌ها مشخص. کارگردان هم با سخت‌گیری‌های به‌جا، کاری کردند که به‌خوبی از پس کار بر بیاییم. اما در اجرا، دوستان بینا خیلی کمک‌حالمان بودند. ما با هم مکمل‌های خوبی بودیم.
-         برخی از نوجوان‌ها تصور می‌کنند نابیناها، افراد گوشه‌گیری هستند و سعی می‌کنند طرفشان نیایند؛ یا زیادی هوایشان را دارند و باز هم آن‌ها را دلخور می‌کنند. (فزرانه خیلی جدی وسط حرفم می‌آید)
فرزانه: از این ذهنیت خیلی گله دارم و با رفتار ترحم‌آمیز مخالفم. کلی نابینا می‌شناسم که در زندگی خیلی موفق‌اند. همین معلم ادبیات خودمان؛ خانم ظرافت را می‌گویم! او  نابیناست و مشغول تحصیل در دوره‌ی دکتری ادبیات است.
معصومه: شاید ما حس بینایی نداشته باشیم؛ اما در عوض بقیۀ حس‌های ما قوی‌تر است. اگر یک نابینا توانایی‌های خودش را به‌کار بیندازد، از خیلی‌ها سرتر می‌شود
.
یگانه: نابینایان در وهلۀ اول باید خودشان را قبول داشته باشند؛ بعد توانایی‌هایشان را  به خانواده‌هایشان ثابت کنند و بعد به جامعه. شرکت در چنین برنامه‌های گروهی هم خیلی اثرگذار است
.
فاطمه‌زهرا: البته بعضی از نابینایان از شرایط شان سوء‌استفاده هم می‌کنند و باعث می‌شوند نگاه هم‌سالانمان به ما همراه با ترحم شود.
-         حالا کمی از خانواده‌تان بگویید. آن‌ها چه‌طور شرایط شما را پذیرفتند؟
معصومه: بعضی از خانواده‌ها نمی‌توانند با معلولیت کودکشان کنار بیایند و این یعنی ناامیدی. اما خانواده‌ی من از اول تا حالا پابه‌پا، همراه من بودند و با تشویق‌های پی‌درپی‌شان، به من امید می‌دادند.
فرزانه: خانواده‌ی من در سه‌ماهگی متوجه مشکل من شدند و از همان زمان، دنبال راه‌های درمان من بودند و وقتی فهمیدند که فعلاً درمانی وجود ندارد، برای رشد دیگر توانایی‌های من کمک کردند
.
فاطمه‌زهرا: من هم خودم را به مادر و پدرم اثبات کردم. من سال‌ها در مدرسه شاگرد ممتاز شدم و خانواده‌ام را به خودم امیدوارتر کردم. علاوه بر درس و هنر، در ورزش هم قدم برداشتم.یکی از خواهرهایم هم خیلی به من کمک کرد
. الآن هم عضو تیم ملی گل‌بال نوجوانان هستم.
-         راستی، در میان مشاغل، چرا به صداپیشگی فکر نمی‌کنید؟
رضوان: اتفاقاً من و فاطمه‌زهرا دنبال این بودیم که به «رادیو‌نمایش» برویم؛ اما نشد، باید از این به‌بعد بیش‌تر به این موضوع فکر کنیم.
فاطمه‌زهرا: من که فکر می‌کنم موفق می‌شویم. آخر صدای بچه‌ها عالی است
.
یگانه: در همین نمایش، صدای دوستانم آن‌قدر خوب بود که شخصیت‌های نمایش را زنده می‌کرد
.
-         و برای تحصیل  در دبیرستان، چه محدودیت‌هایی دارید؟
رضوان: ما خیلی مظلوم هستیم؛ چون فقط می‌توانیم در رشته‌ی علوم‌انسانی ادامه‌ی تحصیل بدهیم. آن هم به‌خاطر ‌این‌که در کشور ما، دیگر رشته‌های تحصیلی در دوره‌ی دبیرستان، برای نابینایان مناسب‌سازی نشده است. البته نابینایان در برخی هنرستان‌ها هم می‌توانند ادامه‌ی تحصیل بدهند.
-         و اگر این محدودیت نبود، دلتان می‌خواست در چه رشته‌ای تحصیل کنید؟
رضوان: ریاضی‌محض می‌خواندم.
فرزانه: من اگر بینا هم بودم در رشته‌ی علوم‌انسانی تحصیل می‌کردم تا حقوق بخوانم
.
معصومه: من عاشق معماری هستم
.
فاطمه‌زهرا: به کامپیوتر علاقه دارم
.
دلم نمی‌آمد گفت‌و‌گو را تمام کنم. اما زود شب شده بود و هوا تاریک. وقتی بچه‌ها بخشی از نمایش را زنده، اجرا می‌کردند، در فکر آرزوی رضوان بودم.
 

http://2charkheh.hamshahrilinks.org/Categories/2509/category_36