وقتی در راهپیمایی ۲۲ بهمن کنار بچهها و نوجوانها ایستاده بودم و برنامه رادیوییمان را در غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اردبیل اجرا میکردیم، لحظهای رقم خورد که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
فضای اردبیل پر از شور و گرما بود، اما آنچه دلم را لرزاند نه جمعیت بود و نه هیاهو؛ بلکه صدای صاف و بیریای همان کودکانی بود که بدون هیچ آمادگی قبلی پشت میکروفن ایستادند و از عمق جان سخن گفتند.
هر کلمهشان تپشی تازه بود؛ آمیخته با عشق به وطن، سرشار از باور و ایمانی که از درون میجوشید. از ایران گفتند، از آرمانها گفتند، شعر خواندند و شعارهایی سر دادند که همه از دل برمیآمد؛ صدای نسلی که کسی مجبورش نکرده بود، نسلی که خودش انتخاب کرده بود دوستدار وطن باشد و برای کشورش بایستد.
شعرهایی که میخواندند و حرفهایی که میزدند، همه فیالبداهه بود؛ اما آنقدر ناب و واقعی که باورش سخت میشد این حرفها از زبان کودکانی جاری میشود که شاید هنوز معنای بسیاری از واژهها را ندانند، اما احساسشان را خوب میشناسند و از دل سخن میگویند.
برایم لحظهای عجیب و تکاندهنده بود؛ لحظهای که فهمیدم عشق به وطن سن نمیشناسد. ایمان و غیرت، تمرین کردنی نیست؛ از دل میجوشد و آن روز، در میان آن صداهای کوچک اما روحافزا، من شاهد جوشش نابترین احساسات این سرزمین بودم.